دانلود کتاب ثروتمندترین مرد بابل | جورج سمیوئل کلاسون | کتابخانه زومکن

توضیحات مختصر محصول

مقدمه کتاب ثروتمندترین مرد بابل

بِن سیر ارابه ساز شهر بابل، احساس یأس و ناامیدی میکرد. بر روی دیوار خانه اش نشسته بود و به خانه کوچک اش و کارگاهی که در آن یک ارابه نیمه آماده قرار داشت، خیره شده بود. زنش به او نگاه می کرد تا به او بفهماند که ذخیره غذا تقریباً به پایان رسیده است و او باید مشغول به کار شود و ارابه نیمه آماده را تمام کند، سمباده بزند و رنگ کند تا بتواند آن را تحویل مشتری ثروتمندش دهد و در مقابل، مزدی دریافت کند. اما بِن سیر با بدن درشت و عضلانی خود با بی انگیزگی بر روی دیوار نشسته بود. آفتاب سوزان مناطق حارّه بر او میتابید. دانه های درشت عرق از پیشانی اش سرازیر میشد. خانه ی کوچکِ او را حصارهای بلندِ قصر پادشاه احاطه کرده بود و کمی آن طرف تر، برج معبد بِل سر به فلک کشیده بود. در سایه چنان عظمتی، کلبه ساده او بسیار محقر به نظر می رسید. شهر بابِل آمیزه ای بود از شکوه و بینوایی، ثروتی محسورکننده و فقری شوم، که بدون نظم در کنار یکدیگر قرار گرفته بودند.
بِن سیر چنان در فکر فرو رفته و مشغول حلِ مشکل خود بود که غوغا و هیاهوی شهر را نمی شنید و به آن اعتنایی نداشت. تنها صدای آشنا برای او سیم های چنگ بود که او را از افکار خود خارج کرد. روی خود را برگرداند و چهره خندان و جذاب بهترین دوست خود
کوبی را دید. کوبی گفت: «دوست خوبم، تو از جانب خدایان برکت داده شده ای؟! اینطور که پیداست سرشار از نعمت هستی و نیازی به کار و زحمت نداری! وگرنه هم اکنون در کارگاه خود مشغول بودی. مایلم که در خوشبختی تو شریک باشم. چشم امید من به توست، از تو می خواهم که فقط دو سکه به من قرض دهی و من آن را همین امشب پس از مهمانی بزرگان شهر که به آن دعوت شده ام، به تو پس خواهم داد.»
بِن سیر گفت: «اگر دو سکه داشتم، نمی توانستم آن را به کسی وام بدهم، حتی اگر آن کس تو باشی. زیرا در آن صورت تمام دارایی خود را به تو می دادم و هیچکس تمام ثروت خود را به کسی قرض نمی دهد، حتی اگر بهترین دوستش باشد.» کوبی گفت: «چه میگویی؟ تو حتی یک سکه نقره در کیسه خود نداری و با وجود این همچون مجسمه ای بالای دیوار نشسته ای! پس شکم خود را چگونه میخواهی سیرکنی؟ از تو بعید است دوست من! آیا چیزی تو را پریشان کرده است؟ آیا خدایان رنجی را بر تو فرو فرستاده اند؟» بِن سیر گفت: « اندو ه من با خوابی عجیب آغاز شد. در خواب دیدم که مردی قدرتمند و ثروتمند هستم. سکه های نقره را بی حساب به گدایان انفاق می کردم. جواهرات گران بها برای همسرم و هر چه که می خواستم برای خودم می خریدم. سکه های طلایی داشتم که باعث می شد به آینده خویش مطمئن باشم و از خرج کردن سکه های نقره نهراسم. شادمانی وصف ناپذیری وجود مرا فراگرفته بود. اگر مرا میدیدی، هرگز مرا نمیشناختی.» کوبی گفت: « واقعاً رویای شیرینی بوده است. اما چرا تنها به خاطر دیدن یک رویا این چنین به صورت مجسمه ای بالای دیوار نشسته ای؟» بِن سیرگفت: « علتش این بود که وقتی بیدار شدم، یادم آمد که چقدر بی پول هستم، لذا دگرگونی در وجود من پیدا شد. اکنون می خواهم در رابطه با این موضوع با تو صحبت کنم، زیرا حرف یکدیگر را به خوبی می فهمیم. در جوانی تفریحات مشترک داشتیم و تا به امروز دوستان نزدیک یکدیگر بوده ایم . و چون هر دو از یک طبقه اجتماعی هستیم ، مسائل ما به یک دیگر شبیه است. ما ساعت های طولانی کار می کردیم و درآمد خود را به سرعت خرج می کردیم در سالیانی که از سر گذراندیم، سکه های بسیار به دست آوردیم و خرج کرده ایم.
با این وجود، برای اینکه بدانیم ثروتمند بودن چه لذتی دارد، باید آن را در خواب ببینیم. ما در ثروتمندترین شهر جهان زندگی می کنیم. جهان گردی میگوید:هیچ شهری از لحاظ ثروت هم چون شهر ما نیست. پیرامون ما را ثروت فرا گرفته است و ما کم ترین نصیبی از آن همه ثروت نداریم. اکنون که نیمی از عمر ما سپری شده است، تو که بهترین دوست من هستی از من دو سکه وام میخواهی، اماکیسه من نیزهمچون کیسه تو خالی است.چه بر سرفرزندانمان می آید؟ آیا فرزندان، پا جای پای پدران خود نمی گذارند؟
کوبی با تعجب به او نگاه کرد و گفت: «بِن سیر، ما سال هاست که با هم دوستیم و تاکنون هرگز اینگونه سخن نگفته بودی.»
بِن سیر گفت: «در این سالها، من چنین افکاری نداشتم. من عادت داشتم که همیشه از صبح تا شب کار کنم تا بهترین ارابه ها را بسازم. ارابه هایی که هرگز کسی قادر به ساخت نظیرشان نیست. با خوش خیالی امیدوار بودم که روزی خدایان قدر و قیمت کارهای ارزشمند مرا بفهمند و خوشبختی عظیمی نصیب من شود، اما هرگز چنین نشدو سرانجام دریافتم که هرگز چنان نخواهند کرد. من دوست دارم که زمین دار و گله دار باشم و لباس های فاخر بپوشم. برای رسیدن به این چیزهاحاضرم همۀ قدرت و توانایی جسمی و ذهنی خود را به کار گیرم مگر ما چه مان است؟ چرا نباید از این همه نعمت که ثروتمندان از آن برخوردارند سهمی داشته باشیم؟»
کوبی گفت: « من نیز راضی تر از تو نیستم. درآمد چنگ نوازی من به سرعت ناپدید می شود. غالباً برای اینکه خانواده ام گرسنه نمانند، باید برنامه ریزی کنم. من هم در دل خود آرزو دارم روزی مالک چنگ بزرگی باشم تا بتوانم آهنگ هایی را که در ذهنم موج می زنند بنوازم. با چنین سازی، می توانم آهنگ هایی را بسازم که هرگز کسی، حتی پادشاه، نظیرش را نشنیده باشد.»
بِن سیر گفت: « داشتن چنان چنگی حق توست. زیرا که در تمام بابِل هیچکس نمی تواند آن را به شیرینی و خوبی تو بنوازد. اما بگو که هزینه خرید چنان چنگی را از کجا می خواهی بیاوری، در حالی که ما هر دو همچون بردگان پادشاه، فقیریم؟ کوبی گفت: «ما باید بفهمیم که دیگران چگونه طلا به دست می آورند تا ما نیز شاید بتوانیم مثل آنها عمل کنیم.»
بِن سیر پاسخ داد: «شاید رموزی در این کار هست که ما باید آنها را یاد بگیریم و برای این منظور باید به اشخاص دانا و ثروتمند رجوع کنیم.» کوبی گفت: « امروز، من از کنار دوست قدیمی مان آرکاد گذشتم که بر ارابه طلائیش سوار بود. او سری برایم تکان داد تا مردم ببینند که او از سرِ ترحم به مطرب بیچاره ای همچون من لبخند زده و با او احوالپرسی کرده است.»
بِن سیر با شگفتی گفت: «می گویند او ثروتمندترین مرد در تمام بابِل است.» کوبی پاسخ گفت: «چنان ثروتمند است که گویا شاه در امور خزانه خود از او کمک می گیرد. آرکاد درآمدی دارد که به طور دائمی کیسه او را پر پول نگه می دارد و هر قدر که خرج کند در واقع از محل سود ثروت اش است.»
بِن سیر فوراً گفت: «پس موضوع اصلی، داشتن درآمد است. من دلم می خواهد درآمدی همیشگی داشته باشم که دائماً به کیسه ام سرازیر شود، خواه بر روی دیوار خانه ام نشسته باشم و خواه به سفرهای دور بروم. آرکاد حتماً می داند که انسان چگونه باید برای خود کسب درآمد کند.»
بِن سیر ادامه داد «کوبی، به نظر من بهتر است در این مورد از دوست خوبی راهنمایی بخواهیم و آرکاد همیشه دوست خوبی بوده است. بیا وقت را تلف نکنیم. من از این موضوع که در شهر ما این همه طلا هست و ما هیچ نداریم ناراحتم. ما می خواهیم که مردان دولت مندی باشیم. بیا پیش آرکاد برویم و از او بپرسیم که راه کسب درآمد چیست.»
کوبی گفت: «بِن سیر، سخنان تو از دل برمی آید، من دانستم که چرا ما هرگز ثروتی نداشته ایم. علتش آن است که هرگز به دنبال آن نبوده ایم. تو به کار خود علاقه مندی و زحمت بسیار کشیده ای تا بتوانی بهترین ارابه های شهر بابِل را بسازی. در نتیجه ارابه ساز موفقی شده ای. من نیز آرزو داشتم که چنگ نواز ماهری شوم و در این کار نیز موفق بوده ام. پس در هر زمینه که تلاش و کوشش کرده ایم، در همان زمینه به موفقیت رسیده ایم. اکنون زمان آن است که چیزهای بیشتری بیاموزیم تا به خوشبختی بیشتری دست یابیم. ما لایق این هستیم که راه شرافت مندانه ای برای رسیدن به آرزوهای خود پیدا کنیم.»
بِن سیر گفت: «بیا همین امروز پیش آرکاد برویم. در ضمن بگذار از دوستان دیگرِ دوران کودکی خود نیز دعوت کنیم، چرا که زندگی آنان نیز بهتر از ما نیست و آنان نیز ممکن است از دانش آرکاد بهره مند شوند.»
کوبی گفت: « بسیار خوب، امروز به نزد او می رویم و دوستان خود را نیز به همراه می بریم.

 

ادامه داستان و راز و رمز موفقیت مالی در کتاب ثروتمند ترین مرد بابل نوشته شده است…

نمایش بیشتر
دیدگاه های کاربران
دیدگاهتان را با ما درمیان بگذارید
تعداد دیدگاه : 0 امتیاز کلی : 0.0 توصیه خرید : 0 نفر
بر اساس 0 خرید
0
0
0
0
0

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “دانلود کتاب ثروتمندترین مرد بابل | جورج سمیوئل کلاسون | کتابخانه زومکن”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

درخواست محصول

کمک به Redux." type="text" required/>
قیمت محصول

7,500 تومان

قوانین استفاده

خرید محصول توسط کلیه کارت های شتاب امکان پذیر است و بلافاصله پس از خرید، لینک دانلود محصول در اختیار شما قرار خواهد گرفت.

  • دسترسی به فایل محصول به صورت مادام‌العمر
  • ۶ ماه پشتیبانی کاملا رایگان و تضمین شده